31 جوزا 1395 - مقالات

افزایش رشد ملی گرایی در غرب

افزایش رشد ملی گرایی در غرب

آریانا نیوز: «جورج فریدمن» آینده پژوه ژئوپولیتیک و از تحلیلگران برجسته امریکایی است که بنیان‌گذار و رییس شرکت تحلیل جهانی «آینده ژئوپولتیک» هم هست.

وی در مورد رشد ملی گرایی در غرب نوشته است: اخیرا یادداشت‌ها و بیانات زیادی تصریح می‌کنند که فاشیسم در اروپا در حال افزایش است و اینکه «دونالد ترامپ» نمونه امریکایی فاشیسم است. این تعبیری نادرست از یک پدیده‌ واقعی است. ملی‌گرایی در حال بازتعریف خود من‌حیث موتور اصلی زندگی سیاسی است. موسسات چند ملیتی همچون اتحادیه اروپا و پیمان‌های تجاری چند ملیتی با چالش مواجهند چرا که از دید برخی با منافع ملی همخوانی ندارند. اتهام افزایش فاشیسم از سوءتفاهم عمیق درباره معنای فاشیسم سرچشمه می‌گیرد. این امر همچنین تلاشی است برای بی‌اعتبار نمودن رستاخیز ملی‌گرایی برای دفاع از سیستم‌های چندملیتی که از زمان جنگ جهانی دوم بر غرب چیره شده است.

ملی‌گرایی در هسته مرکزی روشنگری مفهوم لیبرال دموکراسی قرار دارد. چیزی که ادعا می‌کند دودمان چندملیتی است که با حاکمیت مستبدانه، حقوق اولیه بشر را نقض کرده است. در این میان، حق تعین سرنوشت ملی و حق شهروندی بود که تعریف می‌کرد چه چیزی در راستای منافع ملی است. روشنفکری از استبداد می‌ترسید و امپراطوری‌های چند ملیتی را که بر اروپا حکم می‌رانند من‌حیث جوهره اصلی استبداد می‌دید. نابود کردن این امپراطوری به معنی جایگزینی آن با مفهوم دولت-ملت (ملی‌گرایی) است. انقلاب‌های امریکایی‌ها و فرانسوی‌ها هر دو شورش‌های ناسیونالستی (ملی‌گرایانه) بودند از همان جنس شورش‌هایی که در 1848 اروپا را به آرامی دچار دگرگونی کردند. انقلاب‌های لیبرال (آزادی‌خواه) تعاریفی ملی‌گرایانه دارند چرا که در تقابل با امپراطور‌های چند ملیتی شوریدند.

فاشیسم با ملی‌گرایی دو تفاوت عمیق دارد. نخست اینکه فاشیست‌ها حق تعین سرنوشت را حقی جهانی نمی‌دانند. «آدولف هیتلر»، «بنیتو موسولینی» و «فرانجسکو فرانکو» هر سه به وضوح فاشیست هستند و ملی‌گرایی را تنها برای جرمنی، ایتالیا و هسپانیا تایید می‌کردند. حق سایر ملت‌ها برای تعین سرنوشتشان در بهترین حالت برای فاشیست‌ها نامفهوم بود. در واقع، هیتلر و موسولینی به چندملیتی باور داشتند ولی به اینصورت که دیگر ملت‌ها مطابق میل و اراده آنها عمل کنند. فاشیسم در شکل تاریخی‌اش تهاجم به حقوق ملت‌های دیگر با هدف دنبال کردن منافع خودی‌ها و ارتقاء حق فاشیست‌ها برای دنبال کردن این منافع بود بر پایه این ادعا که کشور متبوع آنها از برتری ذاتی و حق حاکمیت برخوردار است.

اما تفاوت عمیق‌تر در مفهوم دولت داخلی است. ناسیونالیسم لیبرال حق قدرت سیاسی را از راه انتخاب شفاف و دوره‌ای رهبران برای مردم قائل شده است. در اجرای این امر تفاوت هست. سیستم امریکایی با سیستم بریتانیایی تفاوت بسیار دارد ولی ضوابط و اصول مشابهند. همچنین می‌بایست مخالفین حق صحبت علیه منتخبین و سازماندهی احزاب برای به چالش کشیدن متخبین را دارا باشند. مهمتر از آن، تاکید می‌کند که با این مکانیسم، مردم حق حکمرانی بر خودشان را دارند و کسانی که انتخاب می‌شوند باید به نام مردم حکومت کنند. به رهبران نیز اجازه حکمرانی داده می‌شود، آنها حق استفاده از ابزارهای فراقانونی برای فلج کردن دولت را ندارند همانطور که دولت حق تحت فشار گذاشتن مخالفان را ندارد.

فاشیسم ادعا می‌کند هیتلر یا موسولینی نماینده مردم هستند ولی به مردم پاسخگو نیستند. هسته اصلی فاشیسم بر ایده دیکتاتوری استوار است که با اراده خود به پا می‌خیزد. نمی‌توان او را بدون خیانت به مردم به چالش کشید. بنابراین، آزادی بیان و احزاب مخالف ممنوع می‌شوند و افرادی که برای مخالفت با رژیم تلاش می‌کنند مجرمند. فاشیسم بدون دیکتاتور، بدون از بین بردن انتخابات، بدون سرکوب آزادی بیان و حق اجتماع، فاشیسم نیست.

بحث بر سر اینکه بودن در اتحادیه اروپا در راستای منافع بریتانیا نیست، اینکه ناتو سودمندی خود را از دست داده، یا اینکه سیاست‌های حمایتی یا سیاست‌های ضدمهاجرت مطلوب هستند، فاشیسم نیست. این ایده‌ها هیچ ربطی به فاشیسم ندارند. اینها بیشتر با لیبرال دموکراسی سنتی همخوانی دارند. این موارد نشان دهنده تاکید دوباره بر لیبرال دموکراسی هستند و ملی‌گرایی خودمختار. چیزی که بنیان‌گذار ملل متحد است و اعضایش ملت‌ها هستند. جایی که حق تعین سرنوشت ملی حقی بنیادی است.

لیبرال دموکراسی، دیکته نمی‌کند که یک ملت باید عضوی از یک سازمان چند ملیتی باشد، سیاست‌های تجارت آزاد یا حمایت از تولید را به اجرا بگذارد یا به مهاجرین خوشآمد بگوید یا آنها را طرد کند. این تصمیمات توسط مردم یا دقیق‌تر بگوییم توسط نماینده گانی که مردم انتخاب کرده‌اند گرفته می‌شوند. انتخاب‌ها ممکن است عاقلانه، غیرمعقول یا حتی ناعادلانه باشند. اما قدرتی که این تصمیمات در آن گرفته می‌شوند، در لیبرال دموکراسی، در دست باشنده گان است.

آنچه امروزه در برابر دیدگان ماست، ظهور دولت‌-ملت‌ها در برابر سازمان‌های چندملیتی و توافقنامه‌هاست. سوالات جدی درباره عضویت در اتحادیه اروپا، ناتو، توافقات تجاری و همینطور حق کنترول سرحدات مطرح است. افراد منطقی اختلاف نظر دارند و این روند سیاسی در هر ملتی است که قدرت را به تغییر در صئابط وامی‌دارد. هیچ تضمینی برای عاقلانه عمل کردن باشنده گان وجود ندارد ولی این تیغی است دو لبه.

هم‌اکنون ملی‌گرایی در اروپا در نتیجه شکست در عملکرد موثر موسسه‌های اروپایی ظهور کرده است. هشت سال بعد از 2008، اروپا هنوز مشکلات اقتصادی‌اش را حل نکرده است. یک سال از هجوم گسترده پناهجویان به اروپا می‌گذرد، ولی هنوز هیچ سیاست منسجم و موثری برای رسیده‌گی به این موضوع شکل نگرفته است. با توجه به این، برای باشنده گان و رهبران غیرمسئولانه است اگر پرسش‌هایی مبنی بر اینکه آیا باید در اتحادیه اروپا بمانند یا ضوابطش را دنبال کنند، مطرح نشده باشد. به طور مشابه، هیچ دلیلی برای «دونالد ترامپ» وجود ندارد که این ایده که تجارت آزاد همیشه سودمند است را به چالش نکشد یا درباره ناتو سوال نکند. اگرچه سبک نفرت‌انگیزی دارد و رفتارش گیج‌کننده است ولی سوالاتی را می‌پرسد که باید پرسیده شوند.

در دهه پنجاه میلادی، «مک‌کارتیز» به مخالفانش برچست کومونیسم می‌زد. امروزه کسانی که سیستم فعلی را به چالش می‌کشند تایید نمی‌شوند و فاشیست لقب می‌گیرند. حالا، ممکن است برخی از مخالفین اتحادیه اروپا یا مهاجرت واقعا فاشیست باشند. ولی موانع برای فاشیست بودن واقعا بالاست. فاشیسم چیزی فراتر از نژادپرستی، سرهم بندی با دستگاه قضایی یا برگزاری تظاهرات خشم‌آلود است. فاشیسم واقعی «اصول رهبری» جرمنی نازی است.

ما شاهد بازگشت ملی‌گرایی در اروپا و امریکا هستیم چون برای بسیاری روشن نیست که اینترناسیونالیسم آنگونه که از جنگ جهانی دوم به بعد پی گرفته شده، دیگر به نفعشان باشد. ممکن است اشتباه کنند ممکن هم هست درست حدس زده باشند ولی این ادعا که فاشیسم در اروپا و ایالات متحده فراگیر شده است این سوال را برمی‌انگیزد که آنها که این ادعا را می‌کنند آیا اصول و ضوابط فاشیسم یا ارتباط نزدیک میان لیبرال دموکراسی و ملی‌گرایی را درک کرده‌اند یا خیر.

همرسانی کنید!